سلامتی و بهداشت کسب وکار،درمان،دارو،سلامتی،بیماری،تندرستی،نشاط ،سر زندگی،کسب از اینترنت،دم نوش،دارو گیاهی،امراض،دارو خانگی،طب سنتی، http://mohcharge.mihanblog.com 2017-02-23T07:44:26+01:00 text/html 2017-02-19T12:43:41+01:00 mohcharge.mihanblog.com moh j پی تی سی ایرانی,ptc irani http://mohcharge.mihanblog.com/post/875 <font face="Mihan-Iransans" size="3">&nbsp;با سلام خدمت تمامی دوستان <br>توی این مطلب قصد دارم که شما رو با یکی دیگه از سری روش های کسب درامد از اینترنت اشنا کنم امیدوارم که بتونید بهره ی کافی رو از این مطلب ببرید و درامد خوبی رو از این سایت تجربه کنید <br>این روشی که می خوام براتون معرفی کنم پی تی سی یا همون پرداخت به ازای کلیک هست روال کار با این گونه سایت ها به این شکل است که شما با عضویت دراین سایتها به ازای تبلیغاتی که مشاهده می کنید مبلغی رو به عنوان دستمزد دریافت می کنید <br>حالا شاید شما از خودتمن این سوال رو بپرسید که چقدر از این گونه سایتها میشه درامد داشت و قیمت هر کلیک در ادین گونه سایتها چقدر است <br>عجله نکنید <br>نام این سایت :لایف کلیک هست <br>روش کار :پرداخت به ازای کلیک<br><br>راه های کلی درآمدزایی در سایت<br>آگهی کلیکی: جهت دریافت مبالغ روزانه شما باید تعدادی تبلیغات در تایم های مختلف ببینید(جهت در آمد از زیر مجموعه ها دیدن تبلیغات استاندارد واجب است)<br>آگهی گوگل: جهت دریافت و افزایش موجودی نیاز به دیدن لینکهای تبلیغی گوگل دارید .<br>آگهی بنری: جهت دریافت و افزایش موجودی شما نیاز به دیدن بنر های تبلیغی در تایم ثابت دارید .<br>سورف: كاربران در این بخش به آسانی می توانند تنها با باز نگه داشتن یك صفحه اقدام به كسب درآمد نمایند<br>قرعه کشی: با خرید هر یک از برگه های قرعه کشی می توانید در قرعه کشی های ماهانه و هفتگی شانس خود را امتحان کنید.<br>خرید سهام: می توانید تعدادی سهم با سود مشخص شده جهت درآمد زایی بخرید .<br>صندوق شانس: با انتخاب یک خانه از 9 خانه می توانید شانس خود را برای برنده شدن امتحان کنید .<br>انجمن: می توانید اطلاعات خود را با دوستان در میان بگذارید و امتیاز دریافت کنید .<br>امتیاز: رتبه هر کاربر را نشان می دهد و می توانید امتیازات خودرا تبدیل به هدایا یا وجه نقد بکنید .<br><br><br>هیچ قانون برداشتی وجود ندارد<br>و زمانی که درامد شما به 1000 تومن رسید می تونید برداشت کنید<br>پرداختی در کمتر از 24 ساعت <br><br>جهت عضویت از لینک زیر اقدام کنید<a href="http://old.lifeclick.ir/?r=129082645" target="_blank" title=""><br><img src="http://old.lifeclick.ir/includes/img/468x60.gif" alt="لایف کلیک" hspace="0" border="0" align="bottom" vspace="0"><br></a><br><br><br> </font> text/html 2017-02-19T12:42:28+01:00 mohcharge.mihanblog.com moh j داستان جدید http://mohcharge.mihanblog.com/post/874 <font face="Mihan-Iransans" size="4">دختر خانم جوانی که در یک کودکستان برای بچه های چهار ساله کار می کرد می خواست چکمه های یک بچه ای رو پاش کنه ولی چکمه ها تو پاش نمی رفت.<br><br>بعد از یک عالمه فشار و خم و راست شدن، بچه رو بغل می کنه و میذاره روی میز، بعدش روی زمین بالاخره با هزار بار جابجا شدن و فشار چکمه ها رو پای بچه می کنه و یک نفس راحت می کشه که … هنوز خستگیش نپریده بود که بچه می گه: این چکمه ها لنگه به لنگه است.<br><br>دختر خانم داستان طنز ما هم ناچارا با هزار بار فشار و این ور و اون ور شدن و مواظب باشه که بچه نیفته هرچه تونست کشید تا نهایتا چکمه های تنگ رو یکی یکی از پای بچه درآورد.<br><br>گفت ای بابا و دوباره با همان زحمت زیاد پوتین ها رو این بار دقیق و درست پای بچه کرد که لنگه به لنگه نباشه؛ اما با چه زحمتی که چکمه ها به پای بچه نمی رفتن و با فشار زیاد نهایتا موفق شد که چکمه ها رو پای این کوچولو بکنه که بچه می گه: این چکمه ها مال من نیست !&nbsp; :d<br><br>دختر خانم جوان با یک باز دم طولانی و کله تکان دادن که انگار یک مصیبتی گریبان گیرش شده، با خستگی تمام نگاهی به بچه کرد و گفت آخه چی به تو بگم!!!<br>مجدد با زحمت بیش تر این چکمه های بسیار تنگ رو در آورد. وقتی تمام شد پرسید: خب حالا چکمه های تو کدوم هست؟<br>بچه گفت : همین ها چکمه های برادرمه ولی مامانم گفته اشکالی نداره می تونم پام کنم! :d<br><br>دختر خانم که دیگه خون خونش رو می خورد سعی کرد خون سردی خودش رو حفظ کنه و مجدد این چکمه هایی رو که به پای این بچه نمی رفت به پای اون کرد. یک آه طولانی کشید و مجدد گفت: خب حالا دستکش هات کجان؟ توی جیبت که نبودن.<br>بچه گفت: آره چون توی چکمه هام بودن دیگه </font> text/html 2017-02-07T10:58:39+01:00 mohcharge.mihanblog.com moh j جوک http://mohcharge.mihanblog.com/post/873 <div><font size="3"><br></font></div><div><span style="font-size: medium;">من با این سن و سالم هنوز یه وقتایی از تاریكی میترسم!</span></div><div><font size="3">بعد برادر زاده ی 7 ساله م توی تاریكی نشسته،بهش میگم:</font></div><div><font size="3">تو تاریكی چه كار میكنی؟</font></div><div><font size="3">میگه دارم با روحِ اجسام ارتباط برقرار میكنم !!</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">اینا بچه نیستن دایناسورن</font></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><span style="font-size: medium;">دیروز خونه مهمون داشتیم ، پرسیدن بچتون کجاست ؟؟؟ مامانم گفت : تو فیسبوک</span></div><div><font size="3">پرسیدن فیس بوک کجاست ؟</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">مامانم گفت : جایی که اگه خبر مرگشم توش بنویسه لایک میزنن</font></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><span style="font-size: medium;">پاسخ منطقی اکثر پدرهای ایرانی درمقابل اجازه گرفتن فرزندانشان برای انجام کاری:</span></div><div><font size="3">1) اگر قبلا کسی آن کار را انجام نداده باشد: آخه کی تاحالا همچین غلطی کرده که تو میخوای بکنی؟</font></div><div><font size="3">2) اگر قبلا کسی آن کار را انجام داده باشد: حالا هرکی هر غلطی کرد تو هم باید بکنی؟</font></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><span style="font-size: medium;">عمو زنجیر باف جان</span></div><div><font size="3">ضمن عرض سلام و خسته نباشید</font></div><div><font size="3">جهت زحمات بی دریغ شما بزرگوار</font></div><div><font size="3">یک گِلگی داشتم از حضورتون ...</font></div><div><font size="3">شما که زنجیر ما رو بافتی..؟</font></div><div><font size="3">... پَه چرا پشت کوه انداختی..؟</font></div><div><font size="3">مشکلتون دقیقاً چی بود؟</font></div><div><font size="3">مرض داشتید این همه زنجیر بافته شده رو پشت کوه انداختید</font></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><span style="font-size: medium;">هیچ وقت کار امروز رو به فردا ننداز...</span></div><div><font size="3">فردا یه عالمه کار داری،</font></div><div><font size="3">قشنگ بندازش واسه دو سه هفته دیگه که خیالــــــــــــــتم راحت باشه</font></div><div><font size="3">&nbsp;</font></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><span style="font-size: medium;">گوگل: من صاحب همه چیم</span></div><div><font size="3">ویکی پدیا: من همه چیو می‌دونم</font></div><div><font size="3">فیسبوک: من همرو میشناسم</font></div><div><font size="3">اینترنت: من نباشم شما ها هیچین</font></div><div><font size="3">برق: زر اضافی نزنید !</font></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><span style="font-size: medium;">الان دیگه زنها در همه ورزشها مثل فوتبال، همه علوم بویژه انرژی اتمی و حتی در كار و تجارت موفق هستند‌،..</span></div><div><font size="3">خدا وکیلی اینطوری که دارن پیشرفت میکنن امید این میره یه روزی بیاد كه " پارك دوبل رو هم یاد بگیرن</font></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><span style="font-size: medium;">می دونی چرا با ازدواج دین آدم کامل میشه؟</span></div><div><font size="3">چون تا قبل ازدواج فکر میکنه دنیا بهشته …!!؟</font></div><div><font size="3">اما بعدش به جهنم اعتقاد پیدا میکنه!!!؟؟؟؟</font></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><span style="font-size: medium;">قدیما ظرف یکبار مصرف نبود، دختر همسایه دوبار میومد،</span></div><div><font size="3">یه بار نذری میاورد، یه بار میومد واسه ظرفش، آدم فرصت فکر کردن و تصمیم گیری داشت. بعد میگن چرا آمار ازدواج کم شده</font></div><div><font size="3">شما دارین فرصتها رو از جوونا میگیرین... والا</font></div> text/html 2017-02-06T01:55:34+01:00 mohcharge.mihanblog.com moh j جوک جدید http://mohcharge.mihanblog.com/post/872 <div><font size="3">نقش سرنشین کنار راننده در ایران</font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3">ا_کشیدن بقیه کمربند ایمنی راننده و نگهداشتن آن هنگام مشاهده افسر راهنمایی و رانندگی</font></div><div><font size="3">۲- دادن شماره تلفن راننده به سرنشینان خودروی بغلی</font></div><div><font size="3">۳- تعویض دنده هنگامی که راننده در حال مکالمه با تلفن است</font></div><div><font size="3">۴- تیکه انداختن به عابرین پیاده</font></div><div><font size="3">۵- جیغ زدن هنگام عبور از داخل تونلها</font></div><div><font size="3">۶- فحش دادن به دیگر رانندگان بخاطر رانندگی بد آنها</font></div><div><font size="3">۷- تشویق راننده برای لایی کشی</font></div><div><font size="3">۸- فحش و نفرین به راننده موقع عبور از روی دست اندازها</font></div><div><font size="3">۹- خوابیدن با صدای خروپف زیاد در جاده ها</font></div><div><font size="3">۱۰- ایجاد قوت قلب برای راننده هنگام دعوا</font></div><div><font size="3">۱۱- و در نهایت انجام مجلس کفن و دفن راننده :)))</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/76.gif"></div><div><font size="3"><br></font></div><div><font size="3"><br></font></div><div><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/21.gif"></div><div><span style="font-size: medium;">رو اعصاب تر از اونایی که وقتی از تاکسی پیاده میشن</span></div><div><font size="3">تازه جیباشونو میگردن که کرایه رو بدن؛</font></div><div><font size="3">اونایین که بعد دو دقیقه گشتن اسکناس ۵ تومنی میدن!!</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div>&nbsp;&nbsp;<img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"></div><div><span style="font-size: medium;"><br></span></div><div><span style="font-size: medium;">به قلبم گفتم :</span></div><div><font size="3">شب‌ها خواب به چشمم نمی‌‌آید ،</font></div><div><font size="3">قلبم گفت :</font></div><div><font size="3">از بس که بعد از ظهر‌ها می‌خوابی ،</font></div><div><font size="3">زر نزن بیخودم ادای عاشق ها رو در نیارا !</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"></div><div><br></div><div><br></div><div><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"></div><div><font size="3">طرح آمارگیری خانوار:</font></div><div><font size="3">مامور آمارگیری -شما چند تا بچه دارین؟</font></div><div><font size="3">بابام -دو تا</font></div><div><font size="3">مامور آمارگیری -ولی توشناسنامه که نوشته سه تا</font></div><div><font size="3">بابام -اونو میگی؟دکورخونست.فقط وقتهایی که اینترنت قطع میشه میره بیرون یه دوری میزنه!</font><img src="http://mihanblog.comhttp://mihanblog.com/public/public/rte/images_new/smiles/10.gif"></div><div><br></div> text/html 2017-02-05T07:43:48+01:00 mohcharge.mihanblog.com moh j جوک http://mohcharge.mihanblog.com/post/871 <font size="3"> <br><br>////////////////////////////////////////<br><br>هیچ وقت کار امروز رو به فردا ننداز…<br><br>فردا یه عالمه کار داری،<br><br>قشنگ بندازش واسه دو سه هفته دیگه<br><br>که خیالــــــــتم راحت باشه<br><br>////////////////////////////////////////////////<br><br>ﺩﯾﺸﺐ دختره ﺭﻓﺘه ﭘﻤﭗ ﺑﻨﺰﻳﻦ ﺑﺎک رو ﭘﺮﮐﺮﺩه<br>ﮔﻔت: ﭼﻘﺪﺭﺷﺪ؟<br>ﻳﺎﺭﻭ ﮔﻔﺖ : ﺩﻭﻫﺰﺍﺭﺗﻮﻣﺎﻥ<br>ﺁﺭﻭﻡ ﮔﻔت : چی شده عاشقم شدی میخوای ازم کم پول بگیری<br><br>ﻳﺎﺭﻭ ﮔﻔﺖ :ﻧﻪ خانم! ﮔﺎﺯﻭﻳﻴﻞ ﺯﺩﯼ !!<br><br>////////////////////////////////////////////<br><br>شامپو داس پرژک<br><br>برای موهای جو گندمی(آره قبول دارم اینیکی بی مزه اس)<br>////////////////////////////////////////<br>ﺧﻮﺏ ﺷﺪ ﺗﻮ ﺗﺒﻠﯿﻐﺎﺕ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ ﺁﺩﺍﻣﺲ ﺑﺎﯾﻮﺩﻧﺖ ﺭﻭ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﻧﺎﻡ ﺑﺎﯾﻮﺩﻧﺖ ﺗﻬﯿﻪ کنیم!<br><br>ﻭﮔﺮﻧﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ ﺑﺎ ﻧﺎﻡ<br>پماد اصغر۲ تهیه کنم!<br> </font> text/html 2017-02-01T02:00:28+01:00 mohcharge.mihanblog.com moh j داستان کوتاه پند آموز ظرفیت انسان ها http://mohcharge.mihanblog.com/post/864 <p style="text-align: right; outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63);"><span style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; background: transparent; color: rgb(51, 51, 0);"><font size="4" face="Mihan-Iransans">در روزگاران قدیم مردی از دست روزگار سخت می نالید</font></span></p><p style="text-align: right; outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63);"><span style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; background: transparent; color: rgb(51, 51, 0);"><font size="4" face="Mihan-Iransans">پیش استادی رفت و برای رفع غم و رنج خود راهی خواست</font></span></p><p style="text-align: right; outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63);"><font size="4" face="Mihan-Iransans"><span style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; background: transparent; color: rgb(51, 51, 0);">استاد لیوان آب نمکی را به خورد او داد و از مزه اش پرسید؟</span><span id="more-13488" style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; background: transparent;"></span></font></p><p style="text-align: right; outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63);"><span style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; background: transparent; color: rgb(51, 51, 0);"><font size="4" face="Mihan-Iransans">آن مرد آب را به بیرون از دهان ریخت و گفت : خیلی شور و غیر قابل تحمل است</font></span></p><p style="text-align: right; outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63);"><span style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; background: transparent; color: rgb(51, 51, 0);"><font size="4" face="Mihan-Iransans">استاد وی را کنار دریا برده و به وی گفت همان مقدار آب بنوشد و بعد از مزه اش پرسید؟</font></span></p><p style="text-align: right; outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63);"><span style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; background: transparent; color: rgb(51, 51, 0);"><font size="4" face="Mihan-Iransans">مرد گفت : خوب است و می توان تحمل کرد</font></span></p><p style="text-align: right; outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63);"><span style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; background: transparent; color: rgb(51, 51, 0);"><font size="4" face="Mihan-Iransans">استاد گفت شوری آب همان سختی های زندگی است.</font></span></p><p style="text-align: right; outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63);"><span style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; background: transparent; color: rgb(51, 51, 0);"><font size="4" face="Mihan-Iransans">شوری این دو آب یکی ولی ظرفشان متفاوت بود.</font></span></p><p style="text-align: right; outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63);"><span style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; background: transparent; color: rgb(51, 51, 0);"><font size="4" face="Mihan-Iransans">سختی و رنج دنیا همیشه ثابت است و این ظرفیت ماست که مزه انرا تعین می کند</font></span></p><p style="text-align: right; outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; min-height: 20px; color: rgb(63, 63, 63);"><span style="outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 0px; padding: 0px; border: 0px; background: transparent; color: rgb(51, 51, 0);"><font size="4" face="Mihan-Iransans">پس وقتی در رنج هستی بهترین کار بالا بردن ظرفیت و درک خود از مسائل است</font></span></p><h3 style="text-align: right; outline: 0px; box-sizing: border-box; margin: 5px 0px; padding: 0px; border: 0px; background-image: initial; background-position: initial; background-size: initial; background-repeat: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; font-weight: normal; color: rgb(63, 63, 63);"><br></h3> text/html 2017-01-31T02:01:23+01:00 mohcharge.mihanblog.com moh j داستان کوتاه و آموزنده تاجر میمون http://mohcharge.mihanblog.com/post/865 <div><font size="3" face="Mihan-Iransans">روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">20 دلار به آنها پول خواهد داد ، روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشت زارهایشان رفتند</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون ها آن قدر کم شد</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 60 دلار خواهد داد</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت :</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">این همه میمون در قفس را ببینید!</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 60 دلار به او بفروشید</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">روستایی‌ها که [ احتمالا مثل شما ] وسوسه شده بودند پول‌هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون …</font></div><div><br></div> text/html 2017-01-30T02:02:29+01:00 mohcharge.mihanblog.com moh j داستان های کوتاه ، داستان کوتاه فقیر http://mohcharge.mihanblog.com/post/866 <div><font size="3" face="Mihan-Iransans">روزی مرد ثروتمندی ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند و قدر موقعیتش را بداند.</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">آن ها یک شبانه روز را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد سفرمان چه بود ؟</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">پسر پاسخ داد : فکر می کنم !</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">پسر کمی اندیشید و سپس گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا .</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند .</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">در پایان حرف های پسر ، پدرش مات و مبهوت او را نظاره می کرد .</font></div><div><font size="3" face="Mihan-Iransans">پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !</font></div>