سلامتی و بهداشت
زندگی سالم در جسم سالم
پنجشنبه 1395/12/26 :: نویسنده : moh j

مردی دوستانش را به خانه دعوت کرد

و برای شام قطعه ای گوشت چرب و آبدار پخت
ناگهان، پی برد که نمک تمام شده است. پسرش را صدا زد

برو به ده و نمک بخر

اما به قیمت بخر: نه گران و نه ارزان تر

پسر تعجب کرد : پدر ، میدانم که نباید گران تر بخرم
اما اگر توانستم ارزان تر بخرم، چرا صرفه جویی نکنیم؟

پدر گفت: این کار در شهری بزرگ، قابل قبول است
اما در جای کوچکی مثل ده ما، با این کار همه ی ده از بین می رود

مهمانان که این حرف را شنیدند، پرسیدند که چرا نباید نمک را ارزان تر خرید

مرد پاسخ داد: کسی که نمک را زیر قیمت می فروشد، حتما به شدت به پولش احتیاج دارد

کسی که از این موقعیت سوء استفاده کند، نشان می دهد که برای عرق جبین و سعی و تلاش او در تولید نمک احترامی قایل نیست

مهمانها گفتند: اما این مساله ی کوچک که نمی تواند دهی را ویران کند؟

و میزبان پاسخ داد

در آغاز دنیا هم “ستم” کوچک بود

اما آمدن هر ستم از پس ستم دیگر ، به روندی فزاینده منجر شد. همیشه فکر می کردند مهم نیست





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : اموزنده، داستان، داستان پند و اندرز،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1395/12/25 :: نویسنده : moh j
ﭘﺸﺖ ﭼﺮﺍﻍ ﻗﺮﻣﺰ ﺗﻮ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺑﺎ ﺗﻠﻔﻦ
ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﺩﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻃﺮﻓﻢ ﺷﺎﺥ ﻭ ﺷﻮﻧﻪ
ﻣﯿﮑﺸﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﻧﺎﺑﻮﺩﺕ ﻣﯿﮑﻨﻢ

ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻨﻮ
ﺯﻣﺎﻥ ﻣﯿﮑﻮﺑﻤﺖ ﺗﺎ ﺑﻔﻬﻤﯽ ﺑﺎ ﮐﯽ ﺩﺭ
ﺍﻓﺘﺎﺩﯼ! ﺯﻭﺭ ﻧﺪﯾﺪﯼ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﭘﻮﻝ
ﻣﺮﺩﻡ ﺭﻭ ﺑﺎﻻ ﻣﯿﮑﺸﯽ ﻭ… ﺧﻼﺻﻪ ﻓﺮﯾﺎﺩ
ﻣﯿﺰﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﯾﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﭽﻪ ﯾﻪ ﺩﺳﺘﻪ ﮔﻞ
ﺩﺳﺘﺶ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﻗﺪﺵ ﺑﻪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﯼ



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، خشونت، نفرت، داستان خشونت امیز،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1395/12/24 :: نویسنده : moh j



بزرگ شدن غیرطبیعی غده تیروئید را اصطلاحاً گواتر گویند. نکته مهم این است که وجود گواتر الزاماً به معنای بدکاری غده تیروئید نیست. گواتر در صورتی رخ می‌دهد که تولید هورمون توسط غده بیش از حد طبیعی (پرکاری تیروئید) یا کمتر از حد طبیعی (کم‌کاری تیروئید) باشد یا حتی از نظر ترشح هورمون مشکلی وجود نداشته باشد. گواتر بیانگر ابتلا به عارضه‌ای است که باعث رشد غیرطبیعی غده تیروئید شده است.
کثر موارد گواتر بدون علامت است. شایع‌ترین علائم همراه با گواتر عبارت‌اند از:

    علائم مربوط به گلو مانند سرفه، گلو درد و گرفتگی صدا و گلو
    بلع دشوار (دیسفاژی یا نارسایی بلع)
    در موارد شدید مشکل تنفسی نیز رخ می‌دهد و صدا زیر و تیز می‌شود.

چنانچه  گواتر نشأت گرفته از یک بیماری‌ خاص باشد، علائم دیگری نیز بروز می‌یابد، که البته علائم مختص گواتر نیستند.

برای مثال پرکاری تیروئید با علائمی چون ناآرامی، تپش قلب، بیش فعالی، تعریق بیش از حد، حساسیت شدید به گرما، خستگی مزمن، افزایش اشتها، ریزش مو و کاهش وزن همراه است.

اما چنانچه گواتر پی‌آمد کم‌کاری تیروئید باشد، علائمی مانند کم‌طاقتی، یبوست، فراموشی، تغییر شخصیتی، ریزش مو و افزایش وزن بروز می‌یابد.

در کل، گواتر در بسیاری از موارد به جز تورم و بزرگ شدن غده تیروئید هیچ علامت یا نشانه دیگری ندارد.




نوع مطلب : بیماریها و امراض، 
برچسب ها : گواتر، علل ایجاد گواتر، درمان گواتر، علائم گواتر، سرفه، سینه درد،
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1395/12/23 :: نویسنده : moh j
حضرت آیت الله مظاهری می فرماید: خدا رحمت کند پدرم را، ایشان می فرمود: آن وقت، با قافله به کربلا می رفتند. جایی منزل کردیم، دیدیم یک آقایی آنجا خوابیده است. گفتیم: شاید غذا نخورده باشد. یک کسی رفت، بیدارش کرد و گفت: بیا غذا بخور. آن مرد گفت: پلومرغ داری؟ گفت: نه. گفت: نه من نمی آیم. آن کس گفت: ما آمدیم، خیال کردیم دیوانه است. در وسط راه و پلومرغ! به عنوان غذا حتی نان خالی نیز گیرشان نمی آید، حالا به او می گوییم بیا ناهار بخور می گوید پلومرغ دارید یا نه! گفت: فهمیدیم که دیوانه است. گفت: اتفاقا رکن الملوک اصفهان رسید. بعد از شست دست ناهار را کشید، به من تعارف کردند، گفتم: من ناهار خورده ام اما این آقا که این جا خوابیده، ناهار نخورده است و می گوید که پلومرغ می خواهم. رکن الملوک گفت: خوب ما که پلومرغ داریم، بروید صدایش کنید، می گوید: رفتیم بیدارش کردیم و گفتیم پلومرغ آمد، بیدار شو. آن مرد آمد بر سر سفره و پلومرغش را خورد. وقتی خوردنش تمام شد برای این که خیال می کردند که دیوانه است، خواستند سر به سرش بگذارند، رکن الدوله از او پرسید: پلومرغ یعنی چه، آن هم وسط بیابان، حالا اگر ما نرسیده بودیم چه؟ آن مرد گفت: می دانستم که پلومرغ می رسد حال اگر از جانب تو نمی رسید از جانب کسی دیگر می رسید. رکن الملوک پرسید: از کجا؟ به چه دلیل می گویی؟ گفت: برای این که من قاری بودم برای یک هندی سر قبرش در مقبره ای از مقبره های حضرت امیرالمؤمنین علیه السلام قرآن می خواندم. رسم آن ها این بود که شب به شب برای من غذا می آوردند. همیشه پلومرغ بود. اتفاقا آن هندی که هر شب برایم غذا می آورد، در گذشت و دستگاه به هم خورد. دیگر کسی نبود که به من پول بدهد تا چه رسد به این که برایم غذا بیاورد. من بر سر قبر امیرالمؤمنین علیه السلام آمده و خطاب به آن حضرت گفتم: یا علی! تو از این هندی کمتر نیستی. این قرآنی را که برای او می خواندم برای تو می خوانم پولی که او می داد از تو نمی خواهم اما پلومرغ را می خواهم تو این را بده من نیز قرآن را برایت می خوانم. من قاری تو، پلومرغ هم از تو. خلاصه این معامله را با آن حضرت انجام دادم. از آن وقتی که این معاهده بود تا به حال در هر شبانه روز یک دفعه، پلومرغ رسیده است.



نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، مذهبی، داستان مذهبی، پند،
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1395/12/22 :: نویسنده : moh j
ترنج (Citrus bergamia Risso) گیاهی از خانواده مرکبات است که میوه آن به اندازه پرتقال و به رنگ زرد لیمویی و خوش و عطر و بو است. مزه میوه ترنج اندکی تلخ‌تر از گریپ‌فروت است ولی ترشی آن از لیمو کمتر است. گرچه خاستگاه این گونه روشن نیست ولی این گیاه در مناطق مدیترانه‌ای می‌روید و در کشورهای ایتالیا و فرانسه به صورت تجاری کشت می‌شود. از اسانس ترنج برای مزه دادن به انواع چای و شیرینی استفاده می‌شود. درخت ترنج تا اندازه‌ای به یخبندان حساس بوده و در مناطق با یخبندان و سرمای کم به خوبی می‌روید. ترنج را می‌توان با پیوند زدن و یا از طریق رویش دانه تکثیر کرد.

 

ترنج ( بالنگ )
مربای بالنگ خبلی مفید است . پیامبر (ص ) فرمودند : ترنج دل را نورانی می کند و قدرت نظر را بالا می برد .
امام صادق ( ع ) فرمودند : قبل از غذا ترنج بخورید .
امام رضا ( ع ) می فرمایند : ترنج را در شب نخورید که چشم را چپ می کند . نان خشک ترنج را هضم می کند . ترنج گرم است و برای بعضی ها و سوداوی ها مناسب است .
امام صادق می فرمایند : مربای ترنج بخورید که بوی مشک می دهد

گیاه فوق العاده ای برای درمان سرماخوردگی

 


ادامه مطلب


نوع مطلب : گیاهان دارویی، 
برچسب ها : ترنج، خواص ترنج، درما ن با ترنج، میوه ترنج، فواید ترنج،
لینک های مرتبط :
جمعه 1395/12/20 :: نویسنده : moh j
داستان غم انگیز قرار:
نشسته بودم رو نیمکتِ پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید. سنگ میانداختم بهشان. میپریدند، دورتر مینشستند. کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی شدم. شاخهگلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت میپژمرد.
طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغها.
گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. گلبرگهاش کَنده، پخش، لهیده شد. بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم. نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد.
صدای تندِ قدمهاش و صِدای نَفَس نَفَسهاش هم.
برنگشتم به رووش. حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر. از در خارج شدم. خیابان را به دو گذشتم. هنوز داشت پُشتم میآمد. صدا پاشنهی چکمههاش را میشنیدم. میدوید صِدام میکرد.
آنطرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین. هنوز پُشتَم بِش بود. کلید انداختَم در را باز کنم، بنشینم، بروم. برای همیشه. باز کرده نکرده، صدای بووق – ترمزی شدید و فریاد – نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام – تو جانم.
تندی برگشتم. دیدمش. پخشِ خیابان شده بود. بهروو افتاده بود جلو ماشینی که بِش زده بود و رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد. سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود میرفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان.
ترسخورده – هول دویدم طرفش. بالا سرش ایستادم.
مبهوت.
گیج.
مَنگ.
هاج و واج نِگاش کردم.
توو دستِ چپش بستهی کوچکی بود. کادو پیچ. محکم چسبیده بودش. نِگام رفت ماند روو آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتَش پیدا بود. چهار و پنج دقیقه. نگام برگشت ساعتِ خودم را سُکید.
چهار و چهل و پنج دقیقه!
گیجْ – درب و داغانْ نِگا ساعتِ رانندهی بخت برگشته کردم. عدلْ چهار و پنج دقیقه بود!!




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، غم، قرار، داستان غم انگیز،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1395/12/19 :: نویسنده : moh j
داستان غم انگیز دوم

مردی دیروقت ‚ خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود.

سلام بابایی ! یک سئوال از شما بپرسم ؟

- بله حتماً.چه سئوالی؟

- بابا ! شما برای هرساعت کالی چخد پول می گیرید؟

مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی نداره. چرا چنین سئوالی میکنی؟

- فقط میخوام بدونم بابایی……..

- اگر فقط میخای بدونی ‚ بسیار خوب می گم : ۲۰۰۰ تومن

پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت : بابایی میشه ۱۰۰۰ تومن به من قرض بدی ؟

مرد عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال ‚ فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری کاملآ در اشتباهی‚ سریع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اینقدر خودخواه هستی. من هر روز سخت کارمی کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه وقت ندارم.

پسر کوچک‚ آرام به اتاقش رفت و در رو بست.

مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد: چطور به خودش اجازه می ده فقط برای گرفتن پول ازمن چنین سئوالاتی کنه؟

بعد از حدود یک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند وخشن رفتار کرده است. شاید واقعآ چیزی بوده که برای خریدنش به ۱۰۰۰ تومن نیازداشته است.به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.

- خوابی پسرم ؟

- نه بابا ، بیدالم.

- من فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این ۱۰۰۰ تومن که خواسته بودی.

پسر کوچولو نشست‚ خندید و فریاد زد : مچکلم باباجونی ! بعد دستش را زیر بالشش بردو از آن زیر چند اسکناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته ‚ دوباره عصبانی شد و با ناراحتی گفت : با این که خودت پول داشتی ‚ چرا دوباره درخواست پول کردی؟

پسر کوچولو پاسخ داد: برای اینکه پولم کافی نبود‚ ولی من حالا ۲۰۰۰ تومن دارم. آیا

می تونم یک ساعت از کار شما رو بخلم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟من شام خوردن با شما را خیلی دوست دارم بابایی…




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، خاطره، دانشگاه، خارج، غم انگیز،
لینک های مرتبط :
چهارشنبه 1395/12/18 :: نویسنده : moh j
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، غم، داستان غمناک،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 36 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...