سلامتی و بهداشت
زندگی سالم در جسم سالم
درباره وبلاگ


کسب وکار،درمان،دارو،سلامتی،بیماری،تندرستی،نشاط ،سر زندگی،کسب از اینترنت،دم نوش،دارو گیاهی،امراض،دارو خانگی،طب سنتی،

مدیر وبلاگ : moh j
سه شنبه 1395/11/12 :: نویسنده : moh j
روزی روزگاری در روستایی در هند مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون
20 دلار به آنها پول خواهد داد ، روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون
به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند
و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند
به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت
با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد
تا روستاییان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشت زارهایشان رفتند
این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون ها آن قدر کم شد
که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد
این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 60 دلار خواهد داد
ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد
در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت :
این همه میمون در قفس را ببینید!
من آنها را به 50 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 60 دلار به او بفروشید
روستایی‌ها که [ احتمالا مثل شما ] وسوسه شده بودند پول‌هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند
البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون …





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان کوتاه و آموزنده تاجر میمون،
لینک های مرتبط :
روزی مرد ثروتمندی ، پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند و قدر موقعیتش را بداند.
آن ها یک شبانه روز را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند .
در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد سفرمان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !
پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟
پسر پاسخ داد : فکر می کنم !
پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟
پسر کمی اندیشید و سپس گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن ها چهار تا .
ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را دارند .
حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست !
در پایان حرف های پسر ، پدرش مات و مبهوت او را نظاره می کرد .
پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
یکشنبه 1395/11/10 :: نویسنده : moh j
روزی از دانشمندی ریاضیدان پرسیدند :
نظرت در مورد انسان ها (  زن و مرد ) چیست ؟
ریاضیدان بزرگ لبخندی زد و پاسخ داد :
اگر زن یا مرد دارای اخلاق باشند پس برابر هستند با عدد  1
اگر دارای زیبایی هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک می گذاریم و برابر است با 10
اگر پول و مال هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک می گذاریم و برابر است با 100
اگر دارای اصل و نصب هم باشند پس سه تا صفر  جلوی عدد یک می گذاریم و عدد ما برابر است با 1000
ولی اگر زمانی عدد یک که اخلاق است از بین رفت چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر هم به تنهایی هیچ نیست
پس نتیجه می گیریم آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان کوتاه زن و مرد از نگاه ریاضی،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 73 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
آمار وبلاگ
  • تعداد نویسندگان :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :