سلامتی و بهداشت
زندگی سالم در جسم سالم
شنبه 1395/11/9 :: نویسنده : moh j
در این پست تمام مطالب اینترنت که درباره تعمیر لامپ های کم مصرف بود را جمع اوری کردم امیدوارم که بتونه کمکتون کنه .
لامپ کم مصرف
روش تعمیر :
در لامپ های کم مصرف با توجه به توان آنها شکل قطعات متفاوت میشود اا ساختار همشون یکی هست. نمی خوام وارد جزییات شوم میخام سریع ترین راه رو برای تعمیر خدمتتون عرش کنم. اگر این روش مفید  واقع نشد لامپ را دور بندازید که تلاش برای تعمییر آن بیهوده خواهد بود.
در همه لامپه 2 ترانزیستور قدرت وجود دارند به نام MJ 13003 یا 13005 / 13007 /13001  . اخیرا 13009
این ترانزیستور ها ترانزیستورهای معمولی هستند اما توان بالایی دارند.
در لامپ های کم مصرف همیشه اگر روشن نشوند یکی از این 2 ترانزیستور یا هر دوتاشون سوخته اند. اگر این 2 را عوض کردید و لامپ روشن نشد دیگه ادامه ندید.
اما
همیشه به هنگام تعویض ترانزیستور ها یک خازن صافی که مقدار آن 10 یا 15 یا 22 میکرو فاراد با ولتاژ بالاست را هم میبینید این خازن را هم تعویض کنید.
تصویر ترانزیستور ها و خازن مربوطه
نکات قابل توجه:
بعضی مواقع هست که قطعات سالم هستند 

بقیه در ادامه مطلب


ادامه مطلب


نوع مطلب : اموزشی، 
برچسب ها : تعمیر لامپ کم مصرف، لامپ کم مصرف، اموزش تعمیر لامپ، الکترونیک، تعمیرات لامپ کم مصرف، تعمیر لامپ سوخته،
لینک های مرتبط : ایران،
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.
از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.
تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ »
دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سال ها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.
بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.
چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود : «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :
جمعه 1395/11/8 :: نویسنده : moh j
داستان کوتاه مردی خوشبخت short story
سلطان بزرگی پس از اینکه گرفتار بیماری سختی شد گفت :
نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند
تمام طبیبان دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد اما نوانستند
تنها یکی از طبیبان گفت :
من می‌توانم شاه را معالجه کنم
اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید پادشاه معالجه می شود
داستان کوتاه مردی خوشبخت short story
شاه سربازانش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد
آنها به تمام شهرها سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد
آن که ثروت داشت بیمار بود
آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت
یا اگر فرزندی داشت فرزندانش بد بودن
داستان کوتاه مردی خوشبخت short story
خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند
یک شب پسر شاه از کنار کلبه‌ای فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید
شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام
سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم  بخوابم
چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند
و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند
سربازان برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند
اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت
داستان کوتاه مردی خوشبخت short story




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1395/11/7 :: نویسنده : moh j
روزی سقراط حکیم معروف یونانی مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست
علت ناراحتیش را پرسید ، پاسخ داد : در راه که می آمدم یکی از  آشنایان را دیدم
سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم
سقراط گفت : چرا رنجیدی؟
مرد با تعجب گفت : خب معلوم است چنین رفتاری ناراحت کننده است
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم
آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود
سقراط پرسید : به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم
سقراط گفت : همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی
که او را بیمار می دانستی آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟
و آیا کسی که رفتارش نادرست است روانش بیمار نیست؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
بیماری فکر و روان نامش “غفلت” است و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند
و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند
نتیجه داستان : پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر
و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان کوتاه پند سقراط،
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 1395/11/7 :: نویسنده : moh j
روزی سقراط حکیم معروف یونانی مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثراست
علت ناراحتیش را پرسید ، پاسخ داد : در راه که می آمدم یکی از  آشنایان را دیدم
سلام کردم جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت
و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم
سقراط گفت : چرا رنجیدی؟
مرد با تعجب گفت : خب معلوم است چنین رفتاری ناراحت کننده است
سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد وبیماری به خود می پیچد
آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟
مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم
آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمی شود
سقراط پرسید : به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟
مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا دارویی به او برسانم
سقراط گفت : همه ی این کارها را به خاطر آن می کردی
که او را بیمار می دانستی آیا انسان تنها جسمش بیمار می شود؟
و آیا کسی که رفتارش نادرست است روانش بیمار نیست؟
اگر کسی فکر و روانش سالم باشد هرگز رفتار بدی از او دیده نمی شود؟
بیماری فکر و روان نامش “غفلت” است و باید به جای دلخوری و رنجش نسبت به کسی که بدی می کند
و غافل است دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند
نتیجه داستان : پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر
و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی می کند، در آن لحظه بیمار است





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان کوتاه پند سقراط،
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 50 )    ...   6   7   8   9   10   11   12   ...