سلامتی و بهداشت
زندگی سالم در جسم سالم
درباره وبلاگ


انشاالله که بتونم مطالب مفیدی رو تو وبم برای شما عزیزان جمع آوری کنم و مورد قبول شما عزیزان قرار بگیره

توجه
تمامی مطالب این وبلاگ از اینترنت جمع اوری شده و استفاده از ان برای تمام عزیزان ازاد می باشد و همچنین نویسنده هیچ گونه مسولیتی از قبال مطالب را بر عهده نمی گیرد

مدیر وبلاگ : moh j
نویسندگان
چهارشنبه 1395/12/18 :: نویسنده : moh j
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستان، غم، داستان غمناک،
لینک های مرتبط :
سه شنبه 1395/12/17 :: نویسنده : moh j
خاطره ازیک دانشجوی دانشگاه خارج از کشور :
در مقطع فوق لیسانس استادی داشتم كه بسیار با سواد و البته بد اخلاق بود.
یكی از دانشجویان که بسیار كم سواد و دیر فهم و در عین حال جوان و جاه طلب ( به همه میگفت دكتر ! تا خودش را دكتر صدا كنند) بود، با یك نمره می توانست به معدل ١٤ برسد و برود برای پایان نامه.
استاد سالخورده ما به هیچ عنوان زیر بار نمی رفت.
من علیرغم میل باطنی به سراغ این استاد محترم رفتم و گفتم ایشان پسر خوبیست و فقیر است و اینجا اجاره منزل ندارد( دانشگاه در محله گرانی بود).
با همه احترامی كه ایشان برای من قائل بود حرفی زدكه بعدها عمق انرا فهمیدم.
ایشان فرمود:
تركیب بی سوادی و جاه طلبی و فقر
می تواند فاجعه به پا كند
تو از كجا میدانی كه این ادم در اینده به پست و مقام مهمی نرسد؟
بگذار تو و من عامل این فاجعه نباشیم...




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
دوشنبه 1395/12/16 :: نویسنده : moh j
دخترکی با سنگ، بدنه ماشین پدرش را خراش می داد. پدرش از روی خشم چند ضربۀ محکم به دستش زد، غافل از اینکه آچار در دستش است. در بیمارستان دخترک انگشتانش را از دست داد. دختر ‌‌از پدرش پرسید: پدر، انگشتانم کی رشد می کنند؟ پدر از ناراحتی حرفی نمی زد. نشست و به خراشهای روی ماشین نگاه کرد. دختر نوشته بود: «دوستت دارم بابا». عصبانیت و عشق حد و مرزی ندارد. مشکل امروز جهان این است که مردم استفاده میشوند و وسایل دوست داشته میشوند. 




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


( کل صفحات : 84 )    ...   4   5   6   7   8   9   10   ...